سيد محمد باقر برقعى

455

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مثل آب و بهار و آيينه * دلم از عشق باصفا شده است سينه‌ام در تلاطم پرواز * در ازل از بدن جدا شده است بشنويد اى تمام ساده‌دلان : * دل من عاشق شما شده است مىدهم جان به هركدام شما * همتم گرچه بىوفا شده است مدارا واژهء آيينه را چشم تو معنا مىكند * صبح با نام نگاهت ديده را وا مىكند مرهم آشفتگى را هر پريشان خاطرى * در پريشان‌خانهء زلف تو پيدا مىكند با كه گويم اى عطش ، اى سوز خشك اشتياق * كاين غريبِ آشنا هر شب چه با ما مىكند ؟ من نمىدانم دلم در ناشكيبىهاى هجر * تا به كى با بىقراريها مدارا مىكند ؟ مانده‌ام در حيرتستان سؤالى بىجواب : * كاين هجوم شوق را چشمت چه معنا مىكند ؟ خاطرات سبز تو يك‌يك به باغ خاطرم * لاله‌هاى درد را هردم شكوفا مىكند كاشكى آيينه بودم آنكه با شوقى سپيد * صبح سيماى ترا در خود تماشا مىكند من تو را ، بستان بهاران را ، سحر خورشيد را . . . * هركسى معشوقهء خود را تمنا مىكند آه دمادم عاشقم ، غصّه و ماتم دارم * به بلنداى زمان غم دارم دلم از حسرت بسيار پر است * يك جهان شكوه فراهم دارم چه غمى تلخ‌تر از اينكه تو را * از ميان همگان كم دارم ؟ بىتو با غصّه هماغوش شدم * سيلى از بارش شبنم دارم هيچ‌كس حرف دلم گوش نكرد * شكوه‌ها از همه عالم دارم زندگى ساز غم‌آلودى بود * كه از او آه دمادم دارم دل من آيينهء اسرار است * جامى از ما تَرَك جم دارم رشك شمشاد ! كجايت جويم ؟ * قامت از بار غمت خم دارم